
خسته ام خدایا ......خسته
دوباره شب و باز هم تنهایی
دوباره سکوت و باز هم دستانی که می آیند
زخمی می کارند و می روند
و اندیشه مرهم انچه که به راستی کجا باید جست
دوباره یاد شبهای که سکوت
فریاد های خندة با هم بودن را می شکند و چه
دور و چه زود گذر ...
دوباره باد پاییزی گذر روزهای سبز را
در گوشم نجوا می کند گذر روزهای که
با امید شکوفه داده ایم
و با امید سبز شده ایم
و امروز به خاطره ها باید گذاشت ان روزها را
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدم ها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
خسته از انتظار
خسته از تنهایی
و خسته از مجازات ...
مجازاتی که شاید پایانی ندارد به کدامین گناه ..
شاید دوست داشتن ...
خسته از نگفتن
خسته از شکستن
خسته از نبودن
خسته از رفتن
و تنها در ماندن ...
تنها در روزهای
که امید حرفی برای گفتن ندارد
آرزوها رنگ مرگ گرفته اند و
رویا ها پشت در خفته
اینجا کابوس تنهایی حکومت می کند
و قانون غرورهای شکسته حکم می راند
چه کسی نای زندگی را دارد !!؟؟ ...

